Daily diary

Im lost...find me when u cn...:)

پارمیدا نوشت

یکشنبه سی ام آذر ۱۴۰۴، 23:57

یلدای همه خوب...

من بهانه هایی ک باعث میشه برای آدم هایِ خوب زندگیم آرزوی خوب کنم رو دوس دارممم

person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

یکشنبه سی ام آذر ۱۴۰۴، 19:40

و پدر...:))))خستگی روی دوشت منم...‌موهای سفید تو موهات منم....خدا نگهت داره برام:)

person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

یکشنبه سی ام آذر ۱۴۰۴، 13:46

شاید زندگی پیدا کردن بخش هایی از خودمان در تکه تکه هایی از یک کل منسجم است...پیدا کردنی که ب اندازه یک عمر طول می کشد..و تکه هایی که همه جا حضور دارند و فقط کافی است ما در مسیرشان قرار بگیریم...آنوقت اگر هوشیار باشیم شاید بخش هایی از خودمان را ببینیم...

و سلام بر دوست خوب جدیدم...

تکه هایی از یک کل منسجم...:)

و سلام بر دنیای ذهن خانوم پونه مقیمی...

مقدمه مؤلف با شعر مورد علاقم بود از سایه..

امید هیچ معجزی ز مرده نیست...زنده باش!

مرسی ریحون ( باد صبای عزیزم)

person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

یکشنبه سی ام آذر ۱۴۰۴، 0:49

خدایا،

شکر برای امروز

شکر برای راهی که هست،

حتی اگر آرام می‌رویم....

person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۴، 23:24

زندگی شما تازه آغاز شده!

یکروز کوهستانی را ک روبروی شما قد علم کرده بود جوری پشت سر خواهید گذاشت که ب سختی از دور دیده می شود.. اما در مسیر فتح کوهستان به چه کسی تبدیل شده اید؟!این شخص همیشه با شما خواهد ماند.

این خاصیت کوهستان است!

هعب ...و این هم آخرین حرف از بریانا ویست:))))

person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۴، 17:59

انگار نفرین کرده اند....این خاک را اجداد ما...:)

باز چشم ب این عکس تو گالریم افتاد...و اینکه یلدا نزدیکه...:)

ایران جان...بیدار شو.....

من با ط همدردم عزیز..خنجر ب پشت من نزن...

هرگز نمی خواهد رسید ...جز ما کسی بر داد ما..

روزی فرا خواهد رسید...روزی ک ما هم نیستیم..

غم جای خود را می‌دهد.. بر چهره های شاد ما:)

انگار نفرین کرده اند ..این خاک را اجداد ما

ادامه مطلب ...
person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۴، 12:18

و بله فک میکنم هر اتفاقی هم بیوفته در نهایت باز هم ...

خونواده مهمترین اولویت هر آدمه....!

اصلا تعریفش هم در نظرم همینه...

قرار نیس هیچوقت از طرف ما جواب سلامت خدافظی باشه...

person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴، 23:53

هعی....آدمها!

گویا من حتی نفرت انگیز ترینتان را هم دوست دارم...:)فکر میکنم نفرت فقط یک کلمه است....مگر می‌شود آدمی از آدمی مطلقا سیر شود؟

من حتی برای آنها ک دلم را بد سوزاندند هم دلم تنگ میشوم...

مگر می‌شود برای کسی به راحتی آرزوی مرگ کرد!؟ اصلا مگر می‌شود نبودن کسی را خواست..؟ چقدر خودخواهی و در عین حال بی عرضگی و ناتوانی نیاز است ک کسی را در خلوت خویش نفرین کنی؟و چقدر خوش خیالی و شاید با چاشنی حماقت میخواهد همیشه خیر کسی را خواستن....

من اما از جنس هیچکدام نیستم...من خودخواه و در عین حال خوش خیالم ‌....یک احمق در عین حال باهوش...یک آدم ساده ولی پیچیده...من شکل ندارم ...مرزم! همیشه میان دو بُعد

نه می‌شود و نه میتوانم...

person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴، 1:21

و من فکر میکردم ک از این منِ من چندین سال گذشته.....:)

برای فرزند هرگز متولد نشده اش نوشت...

از ط میخواهم که همیشه بنویسی.....امیدوارم ک همیشه از خودت ردی بر جای بگذاری...ن برای آدم ها ...ن برای فرزندانت...برای خودت...امیدوارم ک روزی مثل مادرت..نوشته های خودت را بخوانی...امیدوارم آنقدر زندگی ب ط فرصت بدهد ک وقتی زخمهایی ک روزی ط را میکشت را میخوانی دیگر اثری از درد برایت نباشد....

دلبندم...برای خدا و خودت زیاد بنویس....ب ط قول می دهم اگر روزی چشم های ترت و شانه های خمیده ات ط را ب سمت نوشته هایت سوق دهد...حضورش را حس خواهی کرد...آنگاه پروانه ی کوچکی روی شانه هایت مینشیند که از طرف شخصی است ک همیشه در کنارت بوده....و برای اولین بار با خود واقعیت روبرو میشوی...

لطفا خودت هوای خودت را داشته باش:)

عزیزتر از جانم...آدمِ خوب و ارزشمندم...امیدوارم عاشق رنگ ها باشی ..امیدوارم که کتاب های خوبی بخوانی..امیدوارم اگر کل زمین را بوی گند انزجار گرفت ط عطری را حس کنی ک آزرده خاطرت نکند....امیدوارم آدمهایی پر از رنگ و سرشار از هنر ط را دوست داشته باشند...

امیدوارم ک وجودت پر از عشق باشد...آغوشی برای پناه گرفتن داشته باشی:) امیدوارم ک ط را ببینم:) امیدوارم برایمان دیر نشود:) امیدوارم آرزوهای خودت را داشته باشی ‌....امیدوارم ک زندگی ب من و ط فرصت عاشقانه زیستن را بدهد:)

برای خودم آرزو میکنم که دوستم داشته باشی:) ..امیدوارم که مرا بار دیگر زندگی کنی..امیدوارم ک خودِ خودِ منی باشی ک همیشه برایش مینویسم:)))

دوستدار ط من

ادامه مطلب ...
person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۴، 22:21

هعب...

ای اختر بخت و همای سعادت...هنوز هم در عجبم...با چ معیار و سنجه ای بر شانه یکنفر می‌نشینی...؟

ای بدبختی و فلاکت...ای مشقت و ذلت..با چه تصوری بر در خانه یکنفر میکوبی؟

چرا ای زندگی..ک من ط را بر ستیغ سبز کوه به رنگ سپید برف و در سفره فقیری ب عطر و طعم نان گرم میدانستمت...آنقدر از کالبد ساده و زیبای خودت در گریزی؟.

person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۴، 19:22

هعب..

مامانم بهم گف..

اینم میگذره:)

person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۴، 1:2

هنوز غمگین ترین آدم زمین نشده ام...

من حتی در مقایسه با آدم‌های دیگر هم غمگین نیستم....

مثلا همین دختری ک روبرویم نشسته....

................................

پرسید :

مگه من چمه دختر خانم؟

گفتم :

صادقانه بگویم؟

جواب داد :

بله

گفتم:

بیشعورید... حد خوتان را نمی‌دانید...گونه ی فرصت طلب کوتاه زیِ در فکر بقایید....مفت هم نمی ارزید....درنده اید و در عین حال مثل گاوها بی فکرید...بی شخصیتید....به خودتان اجازه هر گَند زدنی را می دهید ...پوچ و تباهید...در عین حال برایم عجیب است ک ب خودتان میبالید.....یک سوال هم ذهنم را درگیر کرده بود...شما چطور ب خودتان میقبولانید ک آدم خوبی هستید؟ ...اصلا چطور خودتان را آدم می‌بینید؟

بعد با نگاهی و اِهِم اِهِمی نشان داد ک هنوز منتظر جواب است...

لبخندی زدم و گفتم :

اوه ببخشید...شما ...شما...آدم جالبی هستید...جاه طلبید...مصممید و البته ب مقدار زیادی صادق

person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴، 23:57

نگفتمت هر آنچه گفتي و نوشته ايم کَشک بود
نگفتمت نرو که رفتنت نتيجتا اشک بود
نگفتمت ط هم به گورِ جدِ خلقِ گُشنه بخند
نگفتمت که حال کُن طبيعتا ميانِ اين همه جسد بگند

ولي ط خر نميشوي

ولي ط کَر نميشوي
ط نبضُ حَلقِ خَلقِ هر ترانه اي
که بَر بار ، بَر دار، ميشود:)))))

person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴، 22:44

اصولا نقاشی ها برای من تو همین مرحله قشنگن...

معلم لیانا بهشون گفته بود ک هر شب یه نامه برای خدا بنویسید....منم ی برگشو قرض گرفتم :)

person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴، 19:34

نخیر مادر جان...نخیر پدر جان...نخیر آدم های عزیزِ زندگیَم...اینبار واقعا قهرم...اینبار واقعا نا امید شده ام..."از فردا" هم دیگر دیر است..

بیخیالَش شوید!

person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴، 14:49

هرچه انسان کمتر برای ارتباط با دیگران احساس نیاز کند، پایان بهتری در انتظارش است.

ادامه مطلب ...
person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۴، 13:50

فقط وقتی ی کوچولو درس میخونی و ی عالم استرس بعدش میاد سراغت و فکرای مسخره دقیقا من:

ادامه مطلب ...
person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۴، 11:6

امیدوارم ک امروز برای همه آدم های روی زمین روز قشنگی باشه ..

یجا خوندم ک روز آرام رزق است...

person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۴، 1:2

مثل همیشه‌‌:)

خدایا شکرت واسه چیزایی ک دادی و هیچوقت ندیدیمشون....

person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۴، 12:21

لیست آهنگام اینطوره ک از river از bishop briggs یهو میپره رو wildflower از بیلی

زندگی هم قشنگ همینه ها..از ی سختی و تنش زیادی میره روی ی آرامش و لطافتی ک با خودت میگی چطور هم اینو گوش دادم هم اونو

person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴، 21:1

Ah shit ...here we go again...!

اولینباره ک خواسته هامو از این ماه مشخص کردم..

خوشحالم ک ار فردا فرانسوی میخونم باز...

گاهی ی عالمه گره خوردگی از رشته افکارت میاد تو ذهنت و با خودت فکر میکنی ک چقدر سردرگمی چقدر برای هیچی وقت نیست...اما فقط کافیه ک نشونه ها رو دنبال کنی و یکم بشینی و با خودت خلوت کنی اونجاست ک میفهمی کی هستی و چی میخوای ..کجای اون مسیری و چیا لازم داری♥️

person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴، 14:32

برای دختری ک خیلی قبل‌تر از من شعر میگفت...

نقاشی می‌کشید و زنده بود.....

با اینکه آن روزها برای ط تاریک‌ترین روزهای زیستنت بود....اما اکنون ک ب ط مینگرم...با اینکه روزهایم خاکستری میگذرد....دلم برای ط تنگ شده است:) ..می‌دانستی بعد آن روزها که فکر میکردی چقدر تاریک اند..چه روزهای تاریک‌تری پیش رویت قرار گرفت...؟

میدانی آن زمان ک فکر میکردی از زندگی سیر شدن و نا امید شدن چقدر سخت و اذیت کننده است چند بار خودم گلویت رو فشار دادم ک بمیری؟

فکر میکنم نمیدانی....

چقدر برایم دوام آوردی و زنده ماندی.... ) با اینکه هربار میخواهم گذشته را فراموش کنم ..ب ط ک می‌رسم نمیتوانم...چطور از درد هایت چشم پوشی کنم؟

گاهی میان دو حس دوست داشتن خودم و ناراحت بودن از خودم بخاطر ط می‌مانم...:)

خاطرات بد را دیگر نمینویسم.....انها آنقدر نفرت انگیز و اذیت کننده اند ک حتی نوشتنشان هم دردی ب دردهایم اضافه می‌کند...

هرقدر ک درمورد خودم نمیدانم درمورد ط میدانم....ط را دوست دارم...ای کاش میشد در آغوش گرفتت...حس میکنم معنای وطن را وقتی میفهمی ک با خودت در صلح باشی..حس میکنم وطن را روی نقشه های جغرافیا نشان نمی‌دهند....ولی هرکس با نگاه کردن ب نقشه برای خودش وطنی تعیین می‌کند...پس وطن جایی است ک من را ب ط نزدیک می‌کند...وطن جاییست ک دل آدم خوش باشد..مرز هایش هم شاید دور خودت با خودت کشیده شده باشد....

زیاده گویی کردم اما خواستم ک بدانی یکنفر هنوز دوستت دارد....ممکن است کسی بعدا برای من هم مثل من برای ط بنویسد...؟ممکن است وقتی امروزِِ مرا ببینی دوستم داشته باشی؟

ادامه مطلب ...
person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴، 10:33

گاهی لازمه به خودت یادآوری کنی: توی بازی زندگی؛ کارت‌های فاجعه‌ای دستت افتاده بوده، ولی ط فوق‌العاده بودی.

person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴، 0:29

میدونی ...ط خیلی نامردی...ط همه چیزای خوبو داری:)))چرا میخوای نامه رسان شی؟

چون روزی ک حالم بد بود و دیگ خواهرمو یادم نمیومد..استاد برام ی نامه آورد...نامه رسانا خوشبختی رو میارن و میبرنننن

تیلور برای امی...همیشه خواهر میمونه؛)

حداقل حالم بد میشه نمیرم تو یوتوب بگردم یا برم تل با بچه ها حرف بزنمممم

person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

پنجشنبه بیستم آذر ۱۴۰۴، 22:30

اگ سریال نبود قطعا میدیدمش...

person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

پنجشنبه بیستم آذر ۱۴۰۴، 22:27

اگ زمان برگرده ب عقب قطعا اکثر جاها ک دلم برای خودم میسوخت ی سیلی محکم میزدم ب خودم ک یاد بگیره ترحم بر انگیز نباشه و برای هرچیزی نشینه زار زار گریه کنه...

person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

پنجشنبه بیستم آذر ۱۴۰۴، 18:1

یجا خوندم ک اگ میخوای آدما رو بشناسی یکی از راه هاش اینه ک ب فضای ایجاد شده توسط اون فرد دقت کنی...

این باحالترین نونوایی بود ک دیدم..

person Parminola
chat
•••

پارمیدا نوشت

پنجشنبه بیستم آذر ۱۴۰۴، 17:53

مادربزرگ عزیزتراز جانم ‌....روزت مبارک...مرسی که تا آخرین ثانیه زندگیت بهم محبت داشتی و دوستم داشتی....

person Parminola
chat
•••