پارمیدا نوشت
و این اولینباری است ک بی اینکه برای رسیدن ب مقصدم ثانیه شماری کنم سرم را از پنجره ماشین تازه ب راه افتاده ام در می آورم و از سرعت بشدت سریع ۱۰ متر بر ساعتش لذت میبرم....حتی نمیدانم ک چ زمانی میرسم اما اولینبار است ک در این جاده تکراری هوا را نفس میکشم..اولینبار است ک لذت راه را میچشم..اولینبار است ک تمام اولویتم منی است ک اکنون در کنارم نشسته ...منی ک شب سر بر بالین خودم میگذارد....میخواهم برای خودم باشم ن برای زمان...نه برای تفکرات سخت گیرانه ای ک از فیلتر آرزوهایم میگذرد ..آرزوها شاید نیرویی برای حرکت این ماشین چندبار تصادف کرده ام باشند..اما فهمیدم ک من از دل آنها بیرون نیامده ام...بلکه آنها سازه های ساخته شده از من اند...پس خوشبختی را شاید اشتباه تفسیر کرده ام..خوشبختی جایی میان آرزوهایم نیست...خوشبختی خود من هستم!باید آنرا دریابم